وبلاگ اختصاصی رحیم رسولی

نویسنده مردمی کیست؟
نویسنده : رحیم رسولی - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

من اعتقاد دارم، یک چیزی از آن بالا مراقب ماست ولی با کمال تاسف باید بگویم که آن دولت است نه چیز دیگر.   وودی آلن

 این پست را تقدیم می کنم به علیرضا عباسی، به خاطر رنجی که به پای اهالی واژه می برد تا ایدئولوژی های مسلط با تئوری های پیش پا افتاده، پا پی پاگیری جمهوری کوچک کلمات نشود.

 نویسنده مردمی کسی است که تا مو را از ماست نکشد و آن نکته ی باریک تر از مو را پیدا نکند، مو لای درزش نمی رود!

به قول «مو»لوی:

نمیدانی تو قدر و ارزش مو

مگر گردی دچار ریزش مو

حدیث رفتن مو لای درزش

کسی داند که خرده ترکش مو

سرت را شیره مالیدند بدبخت

چرا خر میشوی با مالش مو

چگونه میکشد از ماست مو را

اگر با تل ببندی یا کش مو

برایت مو به مو توضیح دادم

شوی آگاه تا از دانش مو

نه از مو نکته ای باریک تر هست

نه رازی هست در آرایش مو

اگر جایی که میخارد بخاری

خجالت میکشی از خارش مو

من و تو هر دو می بینیم اما

تو مو می بینی و من پیچش مو

نویسنده مردمی کسی است که ببیند کی از همه سر است و دست از سر مردم بردارد تا به درد سر نیفتد، به قول «سر»وانتس:

سر به سر کله گنده ها گذاشتن بهتر از سر و کله زدن با مردم است.
نویسنده مردمی کسی است که پیشانی بلند داشته باشد، آنقدر بلند که تابلو باشد و مردم راحت بتوانند، خط های آن را تا آخر دنبال کنند. به قول یکی از هفت خط ها تا آخر خط پیرو یک خط باشد، تا خط خطی اش نکنند.

نویسنده مردمی کسی است که گوشی دستش باشد، که اگر یک وقت گوشش را بریدند گوشش به این حرف ها بدهکار نباشد. به قول شاعر:

سال ها گوش به حرف علما میدادم

آنچه آموختم از محضرشان گوش بری است

نویسنده مردمی کسی است که چشم از مردم برندارد در عین حال مواظب باشد چشمش به چشم مردم نیفتد. به قول یکی از نور چشمی ها: تا از چشم مردم نیفتاده، چشم از جهان ببندد.

نویسنده مردمی کسی است که دماغ کسانی را که از دماغ فیل افتاده اند بسوزاند تا نگذارد دماغ مردمی را که دماغشان را نمی توانند بالا بکشند، به خاک بمالند. به قول یک ضرب المثل قدیمی: آنقدر حرف های بو دار زد، تا فهمیدن دماغش باد داره.

نویسنده مردمی کسی است که جز به ستایش مردم لب نگشاید، و تا جان مردم را به لب نرسانده لب از لب وا نکند.

به قول یکی از خواننده های معروف: ای لب لب تو لب لب من باقالی به چن من؟

نویسنده مردمی کسی است که آنقدر حرفهای گنده تر از دهانش بزند تا دهانش را سرویس کنند. به قول شاعر گیلانی:

هر دو تا شاعریم اما، من ویریسم تو کفی

می دهنه خاک دوکونن، تی دهنه اشرفی

نویسنده مردمی کسی است که صدایش را ببرد بالا، تا فکش را بیاورند پایین. به قول یکی از بچه ها: حرف مفت بزن، ولی مفتی حرف نزن.

نویسنده مردمی کسی است که ریش گرو بگذارد تا حکومت سیبیلش را چرب کند و مردم به ریشش بخندند. به قول شاعر:

میان آب اگر شخصی بگوزد

به ریشش برخورد کونش بسوزد

نویسنده مردمی کسی است که با اولین پس گردنی همه چیز را به گردن بگیرد و پیش احدی گردن کج نکند. به قول اینجانب:

یا توشکه بزن گردن خود را به طنابی

یا خم کن و بگذار که افسار بیفتد

نویسنده مردمی کسی است که تا گلویش پیش کسی گیر نکرده، با او یقه به یقه نشود. به قول احمد شاملو:

شب با گلوی خونین

خوانده است دیرگاه

یک شاخه در سیاهی جنگل

فریاد می کشد

هلو هلو بیا تو گلو

نویسنده مردمی کسی است که بار مردم را به دوش بکشد و از بار مسئولیت خانواده شانه خالی کند. به قول قدیمی ها:

دوش اگر دوش من و بار اگر بار شماست

آنچه البته به جایی نرسد حمّال است

نویسنده مردمی کسی است که آنقدر دست روی دست بگذارد تا همه چیزش را از دست بدهد. به قول عبدالعلی دستغیب:

ای که دستت می رسد کاری بکن

کار دیگر هم اگر داری بکن

نویسنده مردمی کسی است که هم برای مردم سینه چاک کند و هم در مقابل اربابان دست به سینه بایستد تا اینطوری دست رد به سینه کسی نزده باشد. به قول حافظ:

سینه مالامال درد است و ریه از خلط پر

سرفه کن، قلیان بکش بهتر نشد شلغم بخور

نویسنده مردمی کسی است که شکمش را سفره کنند، تا راحت بتواند سفره دل خود را پیش هر کس دلش خواست باز کند. به قول دل پیرو: آنقدر درد دل کند تا دل درد بگیرد.

نویسنده مردمی کسی است که مثل درخت عرعر تا کمر در لجن فرو رود، اما پیش هر خرزهره ای کمر خم نکند. به قول سعدی:

به سرو گفت کسی میوه ای نمی آری

جواب داد تو آورده ای چه گهی خوردی

نویسنده مردمی کسی است که آنقدر دنبال کون مردم بیفتد تا جون از کونش در بیاد. به قول کونفوسیوس:

مکن بر موضع خود پا فشاری

اگر میل سر بطری نداری

نویسنده مردمی کسی است که یک عمر خایه مالی مردم را بکند، وقتی هم که مرد مردم به تخمشان هم نباشد. به قول دکتر هوهولوهو:

از کراوات عمل غافل مشو

لوزتین را وصل کن بر بیضتین

نویسنده مردمی کسی است که زانوان بر زمین کوبد و پنجه بر خاک افکند، آنگاه توکل کرده و خود را رها سازد. به قول عبید زاکانی:

روزگار غریبی است نازنین

مردی یعنی همین.

نویسنده مردمی کسی است که آنقدر پایش را از گلیمش درازتر کند تا پاره شود. به قول پابلو نرودا: پای حرفش بایستد تا از پا در بیاید. 


 
 
توشکه ی تاریخی!
نویسنده : رحیم رسولی - ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

× توشکه به زبان گیلکی یعنی گره

بنویس که تا دست تو از کار بیفتد

از دست تو نگذار که خودکار بیفتد

چون مورچه باشد صفت واژه که کافی است

یک مرتبه برخیزد و صد بار بیفتد

افتاد که افتاد، نیفتاد، نیفتاد

ول کن برو از زیر نگهدار بیفتد

دنیا به مثل آب دماغ است، دلت خواست

بالا بکش و یا که نه بگذار بیفتد

از ماست که بر ماست فقط قصه ی ما نیست

چیزی است که هر بار به تکرار بیفتد

شیریم که شیریم، در این بیشه عجب نیست

یک چند اگر دور به کفتار بیفتد

از لاشه خوری صرف نظر کن که محال است

ته مانده ی صید از دهن مار بیفتد

لب بسته کلاغ و نگران است مبادا

آذوقه اش از گوشه منقار بیفتد

دیوار فرود آمده بر دزد که بدبخت

مجبور شده از سر دیوار بیفتد!

خود را زدی ای بچه به خواب و نگرانند

یک وقت لحاف از سر بیدار بیفتد

خاموشی ناخواسته ابراز وجود است

جای لب اگر چشم به گفتار بیفتد

عقل تو یقین و دلت اما و اگر داشت

باشد که دلت نیز به انکار بیفتد

آن دوره گذشته است که آدم سر هر چیز

هی یاد خدا و گل بی خار بیفتد

حتما عرقش کار درست است اگر باز

در پیک کسی عکس رخ یار بیفتد

 باشد ابدی سلطنت جهل که پالان

از دوش خر البته که دشوار بیفتد

یا توشکه بزن گردن خود را به طنابی

یا خم کن و بگذار که افسار بیفتد

روزی نکند دست تو عکاس بلرزد

پیشینه ی تاریخی ما تار بیفتد!! 


 
 
یخ در بهشت
نویسنده : رحیم رسولی - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

با اینکه همین چند مدت پیش رشت بودم، اما به دعوت ناصر وحدتی نویسنده، پژوهشگر و خواننده محبوب همشهری، باز هم هر طور شده بود خود را به مراسم افتتاحیه ی خانه ی فرهنگ گیلان رساندم. یکی از زیباترین و به یاد ماندنی ترین اتفاقاتی که بعد از چند دهه این در و آن در زدن و سرگردانی و بی خانمانی، سرانجام در گیلان افتاد، همین صاحب خانه شدن اهالی هنر و اندیشه و قلم است. آنچه که در این میان حایز اهمیت است نگاه عمیق و در عین حال ظریفی است که پشت این حرکت تاریخی نهفته است و آن بیرون زدن و فراغت از خانه نشینی به بهانه ی سر و سامان یابی و خانه دار شدن با هدفی والاتر که همانا هم اندیشی و تقویت روحیه ی همگرایی برای ایجاد جمهوری کلمه است که یادآور شکوفایی و اقتدار ادبیات و فرهنگ این مرز و بوم  و بازسازی تاریخ ادبیات پنج دهه پیش است.

از آنجا که بعضی از متخصصین مصالح ساختمانی معتقدند خوشحالی مفرط باعث هیجان و هیجان زیاد منجر به اختلال در سیستم روانی و عصبی انسان میشود، خوشحالی صاحب خانه شدن اهالی فرهنگ استان، از یک طرف و خوشحالی زنده شدن فرهنگ همدلی و همگرایی از طرف دیگر و همچنین خوشحالی دیدار بزرگان و شخصیت های دوست داشتنی، خصوصا خوشحالی دیدار و در آغوش کشیدن پرفسور رضا که فقط در خواب آن هم موقع اذان صبح امکان وقوعش هست از همه طرف نزدیک بود کار دست من بدهد، که یکی از مهمان نوازان لیوان یخ در بهشت را گرفت جلوی صورتم و وقتی دید حواسم اینجا نیست آهسته گفت: به جهنم!

سخنرانی حافظ موسوی رسیده بود به اینجا که:

"ما در سیاست شکست خوردیم، باشد که با حرکت هایی از این دست، لااقل در عرصه فرهنگی خودی نشان بدهیم...". دیدم فرصت خوبی است تا به قول شاعر "سطرهای پنهانی"  خودی نشان دهم. پس برخاستم و کتاب جدیدم (دارکوبیسم ـ نشر چشمه!!!) را با عجله، به قول علمای پیش از نیما قلمی نموده، خود را مثل عقاب بالای سر پرفسور رضا رسانده و تقدیم محضر مبارک کردم و پیش از آنکه پرفسور ممد حیات را بالا و پایین کند، با هرزه چکنی تاکید کردم که شعر ستاره دار را به ایشان تقدیم نمودم و باز پیش از آنکه پرفسور از شوک این برخورد غلط انداز بیرون آمده و فکرهای دیگر بکند، داشتم فکر می کردم که در موقع نوشتن این منظومه چقدر از وجود این برنج دودی ستاره دار، در مقابل اون همه کدوهای بی بخار بوته زار، احساس غرور می کردم و چقدر از دست میرزا کوچک ها و میرزا بزرگ های پوشالی، که با افتخارات فریبنده و ایجاد غرور کاذب، فرهنگ ملتی را برای سال های سال تخطئه کرده اند شاکی بودم. 


 
 
دارکوبیسم منتشر شد.
نویسنده : رحیم رسولی - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
 


برای پیدا کردن این کتاب راه هایی را در فیس بوک پیشنهاد دادم (اینجا) که به جهت محدودیت تیراژ از آوردن آن در وبلاگ خودداری می کنم. از آنجایی که یک هرزه چکنی (وراج) قبلا گفته بود:

سالی که نکوست از بهارش پیداست

از چشمه و رود و جویبارش پیداست

انتشار کتاب جدیدم همزمان شد با آب گرفتگی زیر زمین منزل این جانب یا همان مکان نگهداری بچه ها و کتاب ها!

رضا حقجو و محمدرضا ستوده و بسیاری از عوامل نفوذی که همیشه از نزدیک شاهد ماجراها و مجراهای این جانب هستند، از آنجا که شنیده بودند فعالیت های زیر زمینی این جانب مختل شده، وقتی به محل حادثه رسیدند، رضا گفت: پس چی می گفتن از حضور نشر چشمه در نمایشگاه مقدس کتاب تهران جلوگیری به عمل آمده. نشر چشمه که اینجاست.

ناگهان در دل خواب

رفت بسیار کتاب

تا گلوگاه در آب

یک نفر گفت کمک

نیما گفت

خانه ی من (آبی) است

من خودم در خطرم

اخوان پاسخ داد

(آب) های همه عالم

شب و روز

در دلم می گریند

کمک چی پسرم

شاملو طعنه زنان گفت که (آب)

رحمت عام خداست

و فروغ آه کشید

(آب) ما را با خود خواهد برد

کسی از دور یهو داد کشید

به گمانم سهراب

(آب) را گل نکنید

نشر چشمه اینجاست. 


 
 
شعری گیلکی از سید جلال قریشی
نویسنده : رحیم رسولی - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

تی انتظار دیله تاسیانه ره وسته

شبان تی مو کاکایی می گمانه ره وسته

هسه که نیشتوه تی دیل می بغض فریاده

کولی مانسته می ناله روخانه ره وسته

بهار ناجه مره زنده ی واپلکسه باغ

ایتا جوانه گولاز باغبانه ره وسته

جی سو دکفته می چوم تا سحر دپرکه جی خواب

سیتاره غوصه شب بی زمانه ره وسته

کولوشکنه پر جیر تا ایتا کیجی بمنه

الوخ سایه امه آسمانه ره وسته

----------------------------------

برگردان فارسی: 

انتظار دیدن تو برای دل سوت و کور کافیست

خاطره ی گیسوان تو برا شب های خیال من کافیست

حالا که دل تو فریاد بغض مرا نمی شنود

مثل ماهی ناله های خاموش من برای رودخانه کافیست

باغ پژمرده به امید بهار زنده است

یک شکوفه ی کوچک هم برای باغبان کافیست

نور از چشم من رفته تا سپیده دم از خواب بپرد

غصه ی ندیدن ستاره برای شب بی انتها کافیست

حتی اگر یک جوجه هم زیر بال و پر مادر باشد

سایه ی کلاغ برای تمام آسمان ما کافیست 


 
 
شعری گیلکی از مهرداد امیدی
نویسنده : رحیم رسولی - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

سرد ورف

چوطور تانه

گرم لا ببه

بترکسه بیجارانه

 -------

برگردان فارسی:

برف سرد

چگونه می تواند

لحاف گرمی باشد

برای شالیزارهای ترک خورده


 
 
← صفحه بعد